تبليغاتX
 سکوت من

love


 

نوشته شده توسط هیچکس در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386 ساعت 10:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


گریه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مرگ ...

 

از جدا شدن نوشتی رو تن زخمــــی هر بـــــــــــــــــرگ

گریــــــــــــــــه کردم و نوشتم نازنینم یا تو یا مـــــــــرگ

به تو گفتم بــــــــــــــــاورم کـــن میون این هــــمه دیوار

تو با خنده ای نوشتی هم هم قفس خــــــــــــــدا نگهدار

بنویس مهلت مونـــــــــــــــــــــــــــــــــدن یه نفـــس بود

سهم من از همه دنیـــــــــــــــــــــــــــــــا یه قفــس بود

بنویس که خیلی وقته واسه تو گریــه نکــــــــــــــــــردم

سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستـــات سرد ســـــردم

من که تو بن بست غربت زخمی از آوار پــــــــــــــــایـــیز

یاد چشمای تو بودم با دلی از گریه لبـــــــــــــــــــــــــریز

شب عاشقونه ی من که حــــــــــــــــــــــــــــــروم شـد

مهلت بودن با تو که تمـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــوم شـد

ندونستم بایــــــــــــــــــــــــــــــــــــــد از تو می گذشتم

وقتی از غربـــــــــــــــــــــــــــــــت چشمات می نوشتم

بنویس مهلت مـــــــــــــــــــــــــــــــــــوندن یه نفس بود

سهم من از همه دنیـــــــــــــــــــــــــــــــــا یه قفس بود



بنویس که خیلی وقته واسه تو گریـــــــــــــــــه نکردم

سر رو شونه هات نذاشتم مثل دستــــات سرد سردم

 

 

 


 

نوشته شده توسط هیچکس در سه شنبه ششم آذر 1386 ساعت 10:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


تنها

 


باز دیشب تو کوچه ی تنگ و تاریک خاطره هام قدم زدم

دوباره یادت اومد تو ذهنم و پیش خود از اسم تو دم زدم

دوباره یادم اومد اون لحظه های بی کسیم با تو بودم

زیر بارونا ترانه ای از عشق تو سرودم

اما نه قلب تو دریاست هنوزم به یادم هستی

می دونم توام غریبی حالا هر کجا که هستی

تو اگه صدامو می شنوی بدون دلم تنگه برات

بگو توام هر شب به یاد من بارونی می شه گونه هات

بگو هنوزم دل تو طاقت دوری نداره

بدون هنوز شاخه های گل تو رو به یاد من میاره

دیگه حتی قاصدک هم از تو پیغامی نداره

هیچکی نیست منو بفهمه سر روی شونم بزاره

چه غریبونه نشستم چشم به راهت تک و تنها

چه کنم وقتی که نیستی منم و دنیای غمها

هنوزم شاخه های گل تو رو یاد من میاره

بغض وجودمو می گیره

اشکام رو برگاش می باره

اشک چشمام حلقه بسته

چشمام تا سحر بیداره

 

ma

 

درسته چشمام بارونیه اما یه فرشته پیدا کردم که بیشتر تنهایی هامو پر کده ...!

 


 

نوشته شده توسط هیچکس در پنجشنبه یکم آذر 1386 ساعت 10:46 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


گفتی از عشقم حذر کن چه بد کردم نکردم ...


گفتی از عشقم حذر کن .چه بد کردم نکردم

یادمو از سر به در کن .چه بد کردم نکردم

روز اول گفته بودی ولی از تو نشنیدم

توی آیینه ی دیروز کاشکی فردا رو می دیدم

با تو عشق آمد و گم شد .هر چه بود زیر و زبر شد

لحظه ها خالی و خسته .زندگی بیهوده تر شد

گفتی از عشقم حذر کن .چه بد کردم نکردم

فکر آزار و خطر کن .چه بد کردم نکردم

عشق اولین تو بودی . با تو من عشق رو شناختم

ای تو عشق آخرینم رفتی و درد رو شناختم

با تو من عشق رو شناختم .با تو من  زندگی ساختم

از کسی گلایه ای نیست . اگه باختم به تو باختم

گفتی از عشقم حذر کن .چه بد کردم نکردم

عشقمو  از سر به در کن .چه بد کردم نکردم

هر کسی پس از تو آمد خلوت منو بهم زد

تو رو باز به یادم آورد اگه از عاطفه دم زد

هر کسی پس از تو آمد خلوت منو بهم زد

سرنوشت من نبوده سرنوشتی که رقم زد

گفتی از عشقم حذر کن چه بد کردم نکردم

عشقمو  از سر به در کن چه بد کردم نکردم

 


 

نوشته شده توسط هیچکس در یکشنبه بیست و هفتم آبان 1386 ساعت 9:49 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


یادت هست ؟!؟

man o to0


 

نوشته شده توسط هیچکس در سه شنبه پانزدهم آبان 1386 ساعت 9:38 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


یه سال دیگه م گذشت ...

خیلی وقت بود چیزی اینجا ننوشته بودم .نه اینکه از یادم رفته باشه نه ...اما راستش دیگه حسش نیست . بگذریم .این مدتها اتفاق های زیادی افتاد که رغبتی به نوشتن هیچ کدومش نداشتم .مثل بیشتر شدن مشکلاتم .قبولی در رشته مهندسی نرم افزار مشهد که نرفتم .تعطیل کردن درس خوندن برای مقطع کارشناسی.دور شدن از همه.نماز نخوندن ...۲۰ سال پیش توی همین روز من اومدم تو این دنیا.دنیایی که اگه انتخاب با خودم بود هیچ وقت نمی اومدم.امروز به قول مردم تولدمه . با چند تایی پیام تبریک که برام اومد فهمیدم یک سال دیگه به سالهای زندگیم اضافه شد .بازم به قول مردم یک سال بزرگتر شدم اما که چی ؟
خیلی دلم برای اون وقتها تنگ شده.برای روزای بچگی و اون معصومیت. .دلم می خواد از اینجا برم .برم به جایی که واسه آزادی.عشق ورزیدن . کار کردن هیچ مانعی نباشه .


عصر ما عصر فریبه. عصر اسمای غریبه
عصر پژمردن گلدون. چترهای سیاه تو بارون
شهرما سرش شلوغه. وعده هاش همه دروغه
آسموناش پر دوده .قلب عاشقاش کبوده
کاش تو قحطی شقایق بشینیم تو یه قایق
بزنیم دل به دریا من و تو تنهای تنها
خونه هامون پر نرده. پشت هر پنجره پرده
قفسا پر پرنده .لب های بدون خنده
چشما خونه سواله .مهربون شدن محاله
نه برای عشق میلی. نه کسی به فکر لیلی
کاش تو قحطی شقایق بشینیم تو یه قایق
بزنیم دل به دریا من و تو تنهای تنها
اون قده میریم که ساحل از من تو بشه غافل
قایق رو با هم میرونیم.اونجا تا ابد می مونیم
جائی که نه آسمونش. نه صدای مردمونش
نه غمش نه جنب و جوشش نه گل های گلفروشش
مثل اینجا آهنی نیست...مثل اینجا آهنی نیست

پس ببین یادت بمونه کسی هم این ندونه

زنده بودیم اگه فردا وعده ما لب دریا
.
.
.
زنده بودیم اگه فردا وعده ما لب دریا

 



 

نوشته شده توسط هیچکس در پنجشنبه بیست و ششم مهر 1386 ساعت 4:35 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


به آرامی آغاز به مردن خواهی کرد


به آرامی آغاز به مردن می کنی
به آرامی آغاز به مردن می کنی
اگر سفر نکنی
اگر چیزی نخوانی
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی
اگر از خودت قدردانی نکنی
به آرامی آغاز به مردن میکنی
زمانیکه خودباوری را در خودت بکشی
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند
به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگرهمیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روزمرگی را تغییر ندهی
اگر رنگهای متفاوت به تن نکنی
یا اگر با افراد ناشناس صحبت نکنی
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر از شور و حرارت
از احساسات سرکش
و از چیزهایی که چشمانت را به درخشش وا میدارند
و ضربان قلبت را تندترمی کنند
دوری کنی...
تو به آرامی آغاز به مردن میکنی
اگر هنگامیکه با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آنرا عوض نکنی
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی
اگر ورای رویاها نروی
اگر به خودت اجازه ندهی
که حداقل یکبار در تمام زندگیت
ورای مصلحت اندیشی بروی....
امروز زندگی را آغاز کن!
امروز مخاطره کن!
امروز کاری بکن!


 نگذار که به آرامی بمیری...

 شادی را فراموش نکن!

 


 

نوشته شده توسط هیچکس در یکشنبه چهاردهم مرداد 1386 ساعت 9:40 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت


من دیگه تنها شدم اینه رسم روزگار

                                        

سلام دوستای خوبم که همیشه به من لطف دارین و کامنت می زارین.من برای یه مدتی نمی تونم آپ کنم .امیدوارم منو یادتون نره و بازم با نظرای قشنگتون همراهیم کنید .تو شرایط روحی خوبی نیستم.قراره یه مدت تنها باشم و کم کم شروع کنم به تمرین کردن واسه همیشه تنها شدن...

   اگه یه روز شنیدی هزار نفر تو دنیا دوست دارن بدون اولیش منم
   اگه یه روز شنیدی صد نفر تو دنیا دوست دارن بدون اولیش منم
   اگه یه روز شنیدی فقط یه نفر دوستت داره بدون اون یه نفر منم 
   اگه یه روز شنیدی هیچکس دوست نداره بدون من مردم

 

 فقط ازتون التماس دعا دارم همین.


 

نوشته شده توسط هیچکس در جمعه بیست و نهم تیر 1386 ساعت 3:6 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


ما به هم نمی رسیم مثل خورشید و ماه

 
حالا پس از تمام آن روز ها

تمام آن روز هاي به انتظار نشسته

از پس تمام آن حقايق

حقيقت محض بي تو بودن را

باور ندارم

باور ندارم كه همه راه ها

به انتهاي بي تو بودن ختم مي شود

باور ندارم

و چون يك انتها...


 

نوشته شده توسط هیچکس در یکشنبه هفدهم تیر 1386 ساعت 1:45 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


این عشقی که همه می گن چیه ؟


در اتاقی که به اندازه ی یک تنهائیست


دل من که به اندازه یک عشق است

به بهانه های ساده ی خوشبختی خود می نگرد...


 

نوشته شده توسط هیچکس در چهارشنبه ششم تیر 1386 ساعت 2:22 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


حس می کنم که وقت گذشته است ...

با

من به آن ستاره بیا

آن ستاره که هزاران هزار سال

از مقیاس پوچ زمین دور است

و هیچکس در آنجا از روشنی نمی ترسد .

 

خودکارمو دستم گرفتم و به نوکش خیره شدم .یه زمانی با همین خودکار چه چیزایی نوشتم و چه چیزایی به وجود آوردم .نمی دونم چرا وقتی این قلم میاد تو دست فقط با یه حرکت ساده انگشت می تونی ذره ذره ی ذهنت رو برای کاغذ بگی در حالی که زبان چیزی که خدا بهت داده واسه گفتن این توانایی رو نداره .
تمام استفاده هایی که از این قلم کردم برای به وجود آوردن و ماندگار کردن آشفتگی های ذهنیم , برای زیبا جلوه دادن یه رویا و بال و پر دادن به اون بوده .تا اینکه اونقدر بهش پر و بال دادم تا بال و پری برای خودم باقی نذاشت و برای همیشه لذت پرواز رو ازم گرفت .
روزای زیادی نیست که دوباره تصمیم گرفتم به پرواز فکر کنم .یه چیزی مثل یه حس گرم توی تموم سلول های بدنم نفوذ کرده و دوباره به رویاهام بال و پر داده .وقتی با دو تا چشمام بهش نگاه می کنم زیباست ,هیجان انگیزه ,دوست داشتنیه ,... اما وقتی چشمام رو می بندم و بهش فکر می کنم زشت و ترسناک می شه .و چیزی که از اون ترسناک تر ه و قدم به ذهن من می زاره روزیه که باید بال و پرش رو بچینم و برای همیشه پروازش رو توی این آسمون قدغن کنم .چقدر روح و ذهن انسان نا محمدود و قابل تغییره .گاهی در فاصله ی کوتاهی چشماش زیبایی رو از آنچه که هست زیباتر می بینه , گاهی نفرت پرده ای جلوی چشماش می زاره و براش یه دنیای جدید می سازه .گاهی خیلی زود دل بسته ی یه حس جدید می شه و گاهی مثل امروز و دیروزهای من تو آشفته بازار ذهنش بین تمام این فواصل معلقه
.

 

 


 

نوشته شده توسط هیچکس در شنبه دوم تیر 1386 ساعت 0:53 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


؟؟؟

دوباره یه چیزی دیدم که برام عجیب باشه و پریدم پای سیستم . امروز با چشم خودم دیدم که چقدر دل بستن و دل کندن واسه آدما راحت شده . دو نفر که جونشون به جون هم بسته بود  خیلی راحت روبه روی همدیگه ایستادند و گفتن:
<< دیگه احساس خریداری نداره با منطق عمل کنیم و قبول کنیم دل بستن اشتباه بود. این یکی از واقعیت های تلخه روزگار که باید باهاش ساخت. >>
برای یه لحظه فقط به حرکت لبهاشون خیره شدم .باورم نمی شد این حرفها رو از کسایی می شنوم که یه روزی بزرگترین تصمیمها و امیدها رو داشتن برای آینده.برای لحظه ی به هم رسیدن.چطور اینقدر راحت و با مصمم تو چشم همدیگه نگاه کردن و گفتن :
<<روزای خوبی که با هم داشتیم می شه یکی از بهترین خاطره های زندگیمون و تا ابد به هم احترام می زاریم اما عمر با هم بودنمون تا الان بود باید اون امید و آرزوها رو بدیم به دست باد فراموشی.سخته اما شدنیه . امیدوارم روزی در شرایط بهتری ببینمت .برای همیشه خدا نگهدار >>
اونا رفتن و یه علامت سوال رو تو ذهن من گذاشتن ..... از این علامتا ؟؟؟؟
روی یه نیمکت تو پارک نشستم و اولین چیزی که به ذهنم اومد یه تصویر خشن وبی رحم از وفا و پایبندی آدمایی بود که همه فقط یه نقاب مهربونی به صورت زدن.اما بهتر که فکر کردم دیدم این از بی وفایی آدما نیست این رسم روزگاره .این قانونه که آدم فقط باید با خاطره ی عزیزترین موجود زندگیش زندگی کنه نه با خودش.و با یه کم فکر بیشتر به این نتیجه رسیدم که این دو تا بی وفا و سنگ دل نبودن.اونا بهتر از هر کسی زندگی رو شناختن و اونقدر قوی بودند که این قانون رو پذیرفتند و با دید بازتری به دنیا نگاه کردند .و درس عبرتی شد برای من .برای منی که هنوز با یه تلنگر احساسم فوران می کنه و تحت تاثیر قرار می گیرم.درس عبرتی شد تا بفهمم زندکی همیشه اونی نیست که من می خوام .گاهیم من باید اونی باشم که اون می خواد.
                                                


 

نوشته شده توسط هیچکس در چهارشنبه سی ام خرداد 1386 ساعت 0:51 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


چه زود دیر می شه

نمی دونم چرا شب که میاد با اون هیبت و عظمت و سکوتش من رو واردار می کنه سکوت رو بشکنم. داشتم با خودم فکر می کردم چقدر خوب بود اگه همدیگه رو دوست داشتیم و تا زمانی که فرصتها از دست نرفته بود قدر هم و با هم بودن رو می دونستیم تا فردا یا فرداها مجبور نباشیم با خاطره ای گنگ و حسرت اینکه چرا بیشتر باهاش نبودم , چرا درکش نکردم , چرا زودتر نرفتم پیشش که بهش کمک کنم , چرا ...؟ زندگی کینم .
امروز تازه به فلسفه ی این دنیا و این زندگی پی بردم که چقدر فرصتها محدوده و چقدر ما آدما بی خبر و غافلیم.امروز من با چشمهای خودم دیدم که یکی از عزیزترین نزدیکانم داره آخرین تلاشهاش رو برای زنده موندن می کنه و هر ثانیه که می گذره بیشتر به لحظه ی رفتنش نزدیک می شه.جز اینکه با حسرت از پشت شیشه ای که حالا انگار داره یه دنیا فاصله بین ما آدمای زمینی و اون ایجاد می کنه بهش نگاه کنم و براش اشک بریزم نتونستم براش کاری کنم .با توجه به رابطه ی خوبی که باهاش داشتم و با وجود این مدت کوتاهیه در این وضع به سر می بره اما به اندازه سالها حسرت رو دلم مونده که چرا بیشتر باهاش نبودیم چرا گاهی تنهاش گذاشتیم و هزاران چرای دیگه ؟پس خدا به داد اون روزی برسه که یکی از کسایی بخواد بره که درحقش کوتاهی کرده باشیم و کدورتی در بین باشه ؟باید اون رفتن رو چه جوری تحمل کنیم ؟رفتنی که خبر نمی کنه و هیچ وقت انتظار نداریم اونقدر سریع اتفاق بیفته.
دوستای خوبم هر کسی این پست رو خوند برای لحظه ای هم که شده چشماشو ببنده و از خدای بزرگ سلامتی همه رو بخواد.
به امید روزی که زمانی تصمیم به جبران کردن بگیریم که دیر نشده باشه...!

 

 


 

نوشته شده توسط هیچکس در دوشنبه بیست و هشتم خرداد 1386 ساعت 0:42 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


من امشب بازم به دنیا سلام کردم

من اومدم دوباره.برای بار چندم.اما می خوام این بار تازه تر باشم .قوی تر باشم و انرژی بیشتری داشته باشم.من تصمیم گرفتم دوباره متولد بشم.دیگه خسته شدم از این همه خستگی .خسته شدم از این همه سکوت که هیچکسی منو دعوت به شکستنش نمی کنه.امشب خواستم برم سراغ دفتر خاطراتم بنویسم.از بچگی همیشه اینجوری بودم.دوست داشتم کوچکترین تغییر رو بنویسم.دفتر آبی رنگم و آوردم خودکارمو آماده کردم وقتی بازش کردم دیدم فقط چند صفحه آخرش خالیه.با خودم گفتم اگه بخوام این چند صفحه رو هم سیاه کنم مطمئنا" بازم نوشته هام می شه همرنگ صفحه های قبلیش که چیزی جز نا امیدی .پشیمونی از اشتباه .خستگی .بی هدف بودن .سر در گمی . حسرت ...توش پیدا نمی شه.دیدم یه دفعه آخرین روزای دبیرستان. اون همه سهل انگاری.روزای اول ورودم به دانشگاه.غفلت ها و بی تجربگی هام ... همه و همه اومد جلوی چشمم.نوشتن رو بی خیال شدم اومدم نشستم پای سیستم خواستم آپ کنم یه دفعه یه کسی بهم گفت تو که می خوای دوباره متولد بشی می خوای همه گذشته ت رو بریزی دور.پس برو و یه همدم جدیدم برای خودت پیدا کن.واینطوری بود که منم اومدم و وب بلاگ شب آخر رو ساختم.می خوام امشب آخرین شبی باشه که با دردای روزگار خلوت کردم و گذاشتم بهم غلبه کنه.امیدوارم خدای خوبم مثل همیشه کمک کنه و پشتمو خالی نکنه.


 

نوشته شده توسط هیچکس در شنبه بیست و ششم خرداد 1386 ساعت 1:59 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت


This page is hosted by XM.COM - Free Web Hosting